X
تبلیغات
عسل(a gIrl fRom NEVERLAND)
تاريخ : شنبه بیست و یکم مرداد 1391 | 11:23 | نویسنده : عسل
خستـــــم... خیلی...

دیگه از این وضعیت حالم داره به هم می خوره...

حستـــــم از اینکه هر روز صبح باید با حالت تهوع از دلشوره ی زیاد از خواب بلند شم...

خستم از اینکه همه روزا شدن غروب جمعه...

خستم از این همه نگاه سنگین...

این همه سردی وسط مرداد ماه!!!!!

تا قبل از این ها...نه خودمو می شناختم...نه می دونستم چیم؟؟؟؟!!!!!!!

تنها فکر می کردم من با همه فرق دارم...تافته ی جدا بافتم...

خب به تنهایی محکوم شده بودم! حکمی که خودم قاضی ش بودم و مجرم هم خودم بودم...

اما حالا...من نیستم! خیلی ها مثل من هستن!

آره فهمیدم چیم!

آره راه علاج داره...وای حتی ممکنه حکم تنهاییم لغو شه و من یه روز عروس شم! همون طور که تا الان عروس رویاهای خودم بودم...

اما نمی تونم درک کنم...نمی فهمم... وسط مسیرم!

همه فهمیدن...بریدن و دوختن...

اما من کجام!!! این تغییر سخــــــــــــــــــته...من هنوز با خودم کنار نیومدم...

دلم لک زده برای خنده های از ته دلم...

دلم لک زده برای شبایی که خوش خیال می خوابیدم و صبح سبک بیدار می شدم...

وا...ی...

من چیم؟...کی ام؟ کجام...چرا خودمو گم کردم؟!

نه! گم نکردم! تازه پیدا کزدم! وای چرا باهاش غریبی می کنم؟!

کلمات تو ذهنم گم شدن...

حس امید به زندگیم شده مثه نمودار سینوس تو مثلثات...

یا 0 یا اوج...

خدایــــــــــــا...گناه دارم! دستمو بگیر...





تاريخ : جمعه بیستم مرداد 1391 | 18:37 | نویسنده : عسل
سلام...

داشتم به وبلاگ دوستانم سر می زدم و ...که تو وبلاگ همدرد ِ عزیز مستندی رو دیدم به نام: گاهی اتفاق می افتد

اگه ندیدید این مستند رو ...پیشنهاد می کنم حتما ببینین...گرچه شاید جاهای تلخی هم داشته باشه...

این مستند راجع به یک تی اس ام تو اف به اسم ترانه هست که قبل از عمل و بعد از عمل زندگیشو به تصویر کشیده...

ترانه از بچّگیش می گه...دورانی که تقریبا برای همه ترنس ها یه حال و هوا داره...

بعد از مدتی خودشو یه هـ...مـ...جـ...نـــ...سـ...گـ...ر...ا می بینه! صدقه سر ِ اطلاع رسانی ِ بالای جامعه راجع به ترنس ها!...اما خب بعد از مدتی تو کتاب ها و ...با ترنسکشوالیسم آشنا می شه و خودشو می شناسه...تازه می فهمه چیه...چه جوریه...و این که "ترنس" می شه پاسخی به همه پرسشهای بی جوابی که تو ذهنش بوده...

خب این مستند از این نظر که ترنس رو معرفی می کنه! این که می گه همچین کسایی وجود دارن...نیاز به زندگی دارن...خیلی خوبه.

در صحنه های آخر,ترانه می ره زیر تیغ! و تو لد دوبارشو جشن می گیره و کیک جشن خانم شدنش رو با این آرزو که شهزاده ی رویاهاش زود تر برسه,می بره...

خب دو سال می گذره...حالا ترانه یه خانم کامله...امّا خیلی حساس تر و افسرده حال...

صحبت که می کرد ...ازش پرسیدن زندگی بعد از عمل خیلی فرق داره...به رویاهات رسیدی؟ گفت:

نه! همونه! فقط جنسیت و به تبعاتش...یه سری چیزا عوض می شه...اما ذات زندگی همونه... و فوق العاده از این مسأله ناراحت بود که هیچ پسری جلو نمیاد و اونو به عنوان یه دختر کامل نمی پذیره...ترانه قبل از عمل هم دوست پسر داشت و عشق و ... اما شکست...

در نگاه اول خیلی ناراحت شدم...پیش خودم گفتم یه ترنس یکی از آرزوهای بزرگش تشکیل خانواده و ...اگه قراره بهش نرسه خب...!

اما برای یه لحظه موج ها افکار منفی رو بریزیم دور...

خب روی صحبتم با دختر خانم های ترنسه!

به فرض که عمل نکنیم...و تا آخر عمر مجبور به تظاهر و نقش بازی کردن باشیم در قالب یک مرد!

آیا حاضرین به یه دختر خیانت کنین و خانواده ای تشکیل بدید که ریشه ش دروغه؟! نه!

ممکنه بعضی بگن من الان که روحم دختره ! دوست پسر دارم و پام وایساده و ...چه برسه به زمانی که دختر شم...

چه تضمینه محکمیه که اوضاع همینجور بمونه؟! و دوست پسر هوتوتو نشه؟ دقیقا اتفاقی که برای ترانه افتاد...

آیا حاضرین تو قالب پسرونه باقی بمونید و به رابطه ها ی مقطعی تا آخر عمر تن بدید؟...

این سؤالاییه که خودمم از خودم می پرسم.

...به نظر من مهمترین اصل تو قدم گذاشتن تو این مسیر مشخص کردن هدفه!

ازدواج برای تغییر جنسیت خیلی هدف پوچیه!...خیلی...

همین طور دوست پسر یا دوست دختر...

سخته ها...خیلی سخته ...اونم برای کسایی مثل ما که عمری در آرزوی همچین چیزین...

اما باید واقع گرایانه نگاه کرد! زندگی رویا نیست اما خودمون می تونیم رویاییش کنیم.

من خودم الان خودمو می گم!

من همیشه همیــــــــــــــــشه باید احساساتم و تو خودم بکشم! یه ماسک مرد همیشه به صورتمه انگار! جوری که بهم می گن مطمئنی اون زیر میرا یه دختر قایم نکردی؟!

خب اگه جسممو با روحم یکی کنم! یه فایدش اینه که آزادانه فکر می کنم...می پوشم...راه می رم...حرف می زنم!

اینا چیزای کمی نیست...

عاشقیو تجربه کردم...اما هیچ وقت به جز 1 بار نگفتم که عاشقم...تو خودم کشتم!

همیشه عروس شدن...ازدواج مثه خیال بود برام...

اما هیـــــچ وقت به ازدواج با یه دختر  هم فکر نکردم! ...وقتی جسمم با روجم همسو شه از کجا معلوم؟ ...شاید مردی که منو به خاطر وجودم....به خاطر نگاهم به زندگی...به خاطر روحم...به خاطر خودم دوست داشته باشه بیاد جلو و عاشقم شه! مردی که به زن به چشم ماشین جوجه کشی نگاه نکنه!...آره هستن از این مردا...هستن! هنوز هم فرشته رو زمین پیدا می شه...

ممکنم هست هیچ وقت ازدواج نکنم! در هر دو صورت چه تطبیق جنسیت انجام شه چه نه من ممکنه ازدواج نکنم! تازه با این توجه که اگه انجام نشه من اصلا ازدواج نمی کنم...

می بینید؟...زندگی پر از احتمال و حدس و گمانه...

نباید طبق این حدس و گمانا جلو رفت...

فقط می دونم که تا آخر عمر این ماییم که باید با خودمون زندگی کنیم... ما باید اول خودمون و دوست داشته باشیم تا بقیه...

به خاطر چی از خیلی چیزامون می گذریم؟ خودمون!

این درسته...هدف باید فقط آسایش و آرامش خودمون باشه تا بعد بتونیم به کس دیگه ای نزدیک شیم...

با تطبیق جنسیت از خیلی چیزا رها میشیم...خود واقعیمون می شیم...چرا اون موقع سعی نکنیم به پیشرفت تو زندگی ادامه بدیم؟...بسازیم زندگیو؟!

حتما باید کس دیگه ای باشه تا بتونیم؟نه...

این بین همیشه استثناهای زیادی هستن...کسایی که نیمه گمشدشونو پیدا کردن و ...

اما من دلم می خواد حداقل به خواهر و برادرای کوچیک تر از خودم بگم که تا زمانی که معلق هستین وارد رابطه نشید! سمّه...

باید هدف والا برای زندگی انتخاب کرد...که فانی نباشه...

حالا کاش خودمم گوش بدم به این حرفای خـــــــــــــــــــــــــــودم (خنــــــــــــــــده زیـــــــــــــــــــــاد)...

اما بعد از دیدن این مستند احساس کردم گفتن این حرفا ضروریه تا امیدمون و از دست ندیم...

اوّل امـــــــــــــــــــــــــــــــــــید...

دوستون دارم

در پناه خدا

عسل




تاريخ : چهارشنبه هجدهم مرداد 1391 | 0:15 | نویسنده : عسل



تاريخ : دوشنبه شانزدهم مرداد 1391 | 21:0 | نویسنده : عسل
سلام

امیدوارم حال همگی خوب و خوشحال باشه دوستای گلم

.

.

.

امروز جلسه ی چهارم رفتار درمانیم بود و اولین جلسه ای بود که تست های روانشناسیم هم شروع شد...

واااااای که چقدر این تست ها خسته کنندن! تازه هفته ی آینده 560 تسته مثل  اینکه یه دفتر چه هست که باید دو ساعت زود تر بریم تا بزنیم! یه ساندیس و کیک باید مسئلولین لحاظ کنن( نیشخند)

املای سؤالات واقعا رو مخن! اصن با کل قواعد دستور زبان فارسی که تو دبیرستان خوندیم در تناقضه!!!! (خنده)

مثلا نوشته: اعضای خانواده به ندرت عصبانی نمی شوند! مثل می گما! حالا منو می گی؟! می گم وا ینی چی؟ یعنی زیاد عصبانی میشن؟ کم عصبانی نمی شن؟....اصن یه وضعی (خنده)

البته باید بگم که این تست ها سؤالات استانداردی هستن که تو کل دنیا از تی اس گرفته میشه.

خلاصه جونم براتون بگه که یه ساعتی تست زدنم طول کشید و بعد نوبتم شد که برم داخل, این جلسه جلسه چهارمم بود با خانم دکتر المیرا نیک بنیان که بسیار بسیـــــار خانم خوش برخورد و مهربانی هستن.

موضوع صحبت این جلسه در مورد روابط و احساستم به جنس مذکر بود...خیلی صحبت کردیم و...

وقتی که اومدم بیرون دیدم از حد معمول کمی گذشته, منتظر شدم تا خانم منشی بیان که سؤالی بپرسم که آقایی پشت سرم صدام زدن,

برگشتم و لبخندی زدن و گفتن جلستون چقدر طول کشید! دو تا بود؟ من هم لبخندی زدم به عنوان آشنایی و گفتم نه...این جلسه کمی طول کشید!خب باید همه زندگیرو گفت دیگه...

بعد پرسیدن که داخل می گن که باید دختر باشی یا اینکه نهی می کنن؟

در پاسخ این که در جلسات رفتار درمانی که تو انستیتو و یا از طریق دکتر محرابی انجام میشه! اصلا بحث این نیست که به تی اس بگن چه کنه و چه نکنه! بلکه درباره ی جنبه های مختلف زندگی اجتماعی...عاطفی و خانوادگی و .... انقدر صحبت می شه و در نهایت از این صحبت ها نتیجه گیری میشه!...که فعلا نمی خوام در این باره صحبت کنم.

بعد این آقا که برادر یک اف تو ام عزیز بودن که کنارشون نشسته بود از من پرسیدن که سخته؟تو این شرایط زندگی کردن؟ چرا و چطورو...و نمی شه یه جوری ادامه داد؟

گفتم خب هر مسأله ای رو می شه جوری ادامه داد!...اما به چه قیمتی؟؟

گفتم من خودم کسی هستم که نهایت تلاشمو حالا بگیم به خاطر خانواده! کردم تا در نقش یه پسر باقی بمونم!

تعارف نداریم که! بهترین نقش و آسون ترین همونیه که توش هستیم!...اما به جایی رسیدم که دیدم واقعا راه دیگه ای نیست!

و زندگی من در قالب یک زن معنا می کنه و 100% اینکه هر کسی در زندگی به دنبال معنیش می گرده و اومده تا نقشیو ایفا کنه...

و اینکه پدر! مادر و ... تا کجا با من هستن؟! آیا قراره بقیه جای من زندگی کنن؟...نه...

برادر ایشون که اف تو ام بودند هم حرفای من رو تایید می کردن...ایشون 25 سال داشتن و واقعا معقول و سنجیده در تایید حرفهای من دلیل می آوردن و صحبت می کردن.

بعد برادرشون از من پرسیدن که خب حالا تی اس بودن چه سودی داره؟ خوبه؟

لحظه ای مکث کردم! و ذهنم عمیقا مشغول تعریف واژه ی خوب شد؟!

آیا تی اس بودن خوبه؟...لحظه ای به یاد تمامی لحظات گریه هایم افتادم که به خاطر جرمی نکرده!

به یاد تلخی هایی که فکر کردن بهشون... که خیلیاشم در پیش دارم هنوز!

چه کسی بدش میاد که عادی متولد بشه؟؟؟!!!....

اما بد؟ تی اس بودن بده؟ یا خوبه؟...

لحظه ای درنگ کردم و گفتم خوبه!...با تعجب پرسید خوب؟!!

گفتم بله اما صرفا معنوی...

خب پاسخ من لحظه ای ایشون رو به فکر فرو بردن..بعد پرسیدن چرا؟! و من هزاران دلیل داشتم...

گفتم یه تی اس روح خیلی بزرگی داره...واقعا بزرگ...

و ایشون تایید می کردن به نشانه ی برادر تی اسشون...

بله یه تی اس واقعا روح بزرگی داره...یه تی اس واقعی از درک بالایی برخورداره! چون از ابتدای وجود با تناقضی درون وجودیتش دست و پنجه نرم می کرده! با خود مشکل داشتن و سعی در بر طرف کردن آن کلاس بزرگیه که چیزای با ارزشی ازش یاد می گیره...

علاوه بر مشکلات بیرون!

...صحبت در مورد روح بزرگ تی اس ها بحثیه که ارزش وقت و صحبت مفصل داره.

بعد از کمی صحبت اف تو ام عزیز رفتن داخل برای مشاوره و برادرشون به صحبت به من ادامه دادن...

کمی راجع به برادرشون گفتن این که پسری کامل که در جسم دخترانه متولد شده و اینکه روح بزرگی دارن و و و ...که وجنات ایشون کاملا معلوم بود...

بعد ایشون پرسیدن راجع به این که نقش زن چیه؟! چرا زن؟ ...

کمی صحبت کردیم و ایشون مشتاق بودن,پرسیدم مورد شما اف تو ام هستش و نقش زن و جایگاه زن فکر نکنم ارتباطی به جریان شما داشته باشه اما اینکه کنجکاوی نشون می دین برام جالبه بدونم چرا؟...

ایشون گفتن چرا نباشه؟ در جامعه ای که زن رو یک موجود کم عقل و کم خرد می دونن!

راستش کمی جا خوردم! دیگه تو ابن برحه از زمان و قرن 21 و زنان رئیس جمهور و خلبان و نماینده مجلس و و و ....

انتظار این گونه طرز فکر رو نداشتم!

اما خب چه کاری می شود کرد جز تلاش در راستای برطرف کردن این دیدگاه!

دوست عزیز آدرس وبلاگم رو گرفتن و انشالا که مطالبی رو که خواهم گذاشت مطالعه کنن...گر چه کمی صحبت کردیم و من در پاسخ ایشون گفتم زندگی بدون عشق می شه؟ خیر!

زن هست که عشق به زندگی می ده...

از این به بعد سعی می کنم راجع به زن و مقامش مطلبهای بیشتری بذارم.

با یه شعر کوتاه به خدا می سپرمتون

یک دهان خواهم به پهنای فلک          

                               تابگویم وصف زن را یک به یک

زن مگو دریای راز مرد هاست                 

                             مرجع رازو نیازو دردهاست

زن چه باشد آشنایی ناشناس          

                            هرزمان پیداشود در یک لباس

یک زمان گردد نکوتر از ملک                

                            پا گذارد از بلندی بر فلک

می شون کان وفا، کانون مهر             

                           قلب او رخشان تر از قلب سپهر

همچو گل شاداب و خوشرومی شود   

                          چشم خاموشش سخن گومی شود

گر بخواهد زن، به توجان می دهد      

                          هرچه می خواهد دلت، آن می دهد

وای از آن وقتی که زن پستی کند          

                         باده پستی خورد مستی کند

اندر آن دم می شود دریای قهر           

                          می چکاند در گلوی مرد، زهر

سخت اندر حیرتم کاین جنس زن        

                           گه فرشته باشد و گه اهرمن

گر بگویم او فرشته نیست ؟ هست        

                         باملک خونش سرشته نیست؟ هست

وربگوبم دیو سیرت هست؟ نیست      

                          یا وجود بی بصیرت هست؟ نیست

من که حیرانم از این جنس دوپا        

                           در تحیر مانده ام واحیرتا!


 عسل



تاريخ : یکشنبه پانزدهم مرداد 1391 | 20:36 | نویسنده : عسل
چشم های بسته ی تورو، با بوسه بازش می کنم
قلب شکسته ی تورو، خودم نوازش می کنم
نمی زارم تنگ غروب، دلت بگیره از کسی
تا وقتی من کنارتم، به هر چی می خوای می رسی
خودم بغل می گیرمت، پر می شم از عطر تنت
کاشکی تو هم بفهمی که، می میرم از نبودنت
خودم به جای تو شب ها، بهونه هات و می شمرم
جای تو گریه می کنم، جای تو غصه می خورم
هرچی که دوست داری بگو، حرف های قلبت رو بزن
دل خوشی هات مال خودت، درد دلت برای من
من واسه ی داشتن تو، قید یه دنیا رو زدم
کاشکی ازم چیزی بخوای، تا به تو دنیام و بدم
هرچی که دوست داری بگو، حرفای قلب و بزن
دل خوشی هات مال خودت، درد دلت برای من
من واسه ی داشتن تو، قید یه دنیا رو زدم
کاشکی ازم چیزی بخوای، تا به تو دنیام و بدم
خودم بغل می گیرمت، پر می شم از عطر تنت
کاشکی تو هم بفهمی که، می میرم از نبودنت
خودم به جای تو شب ها، بهونه هات و می شمرم
جای تو گریه می کنم، جای تو غصه می خورم



تاريخ : جمعه سیزدهم مرداد 1391 | 15:48 | نویسنده : عسل
سلام...

خندیدن...گریه کردن...عصبانی شدن...خوشحال شدن...و خیلی حسّای دیگه تو زندگی هستن که همه ما تجربشون کردیم,امّا یه چیزی راجع به حسّا هستن که حسابشون و از یه حسّ دیگه جدا می کنن! از بغض لعنتی! ...اونم اینه که بقیه حسا تکلیفشون معلومه! نمی دونم می تونم منظورمو برسونم یا نه...امّا فقط این بغض ِ که از تو می خورتت...می پوسونتت...خفت می کنه...می گیرتت! انگار که نمی دونی می خواد بترکه یا می خواد بره...فقط هست...هست و حس سر بریدن با پمبه رو داره!...

امشب شب تولد مامانم بود...

نمی دونم مامانم و بابام و چقدر دوست دارم! اما می دونم بیشتر از اونا کسیو دوست ندارم!...نمی دونم چقدر حاضرم به خاطر اونا از خودم بگذرم! اما می دونم تا الان که 21 سال از عمرم گذشته...از خودم گذشتم به خاطرشون...از تمام احساساتم,افکارم,عقایدم...خودمو برده بودم یه گوشه و بهش گفته بودم ساکت باشه تا برگردم...

بچه ها همه با هم فرق دارن,به قول دکتر روانپزشکم که با خانوادم صحبت می کرد, یه عده جسورن و  از همون اول مشکلشون رو می گن و پا فشاری دارن...اما من اینجوری نبودم...همیشه گذشتن از خودم برام راحت تر بوده تا از بقیه بگذرم...همیشه فراموش کردن خودم راحت تر از فراموش کردن بقیه بوده!...

خب هیچ پدر و مادری نیست که تفاوت فرزندش رو با بچه های دیگه متوجه نشه...اما مکانیزم انکار ِ که همه ی ما تو یه سری مواقع خاص ازش استفاده می کنیم.

امکان نداره که بچّه ای بخواد راجع به تی اس بودنش و یا بهتر بگم احتمال تی اس بودنش با پدر و مادرش صحبت کنه و اون پدر و مادر جوری برخورد کنن که انگار اصن آشنایی ای ندارن... ممکنه خودشون رو به اون راه بزنن و بگن وااا! توهمه ! تو یه مدت این حرکات دخترونه رو در نیار درست می شی(ام ت اف) یا تو یه مدت آرایش کن...دامن بپوش و ظرافت های دخترونه رو حفظ کن درست می شه!(اف ت ام)...ولی باز تو دلشون می گن بالاخره اون روزی که ازش می ترسیدیم اومد!

من خودم کسی هستم که همیشه سعی کردم با این که تی اس هستم اما یه سری کار ها رو انجام ندم!

آره!تو خلوت و خفای خودم آرایش کردم اما هیچ وقت تو جامعه نه!

لحن صدام پسرونه نیست...اما همیشه سعی کردم تو یه سری جمع ها که بهشون تعلق ندارم صدام و کلفت کنم و صحبت کنم...

راه رفتن و حرکات دست و بدن ...هر چقدر بخوای کنترلشون کنی بازم یه جا از نا خوداگاهت در می ره...خیلی سخته همیشه کنترل داشتن روی رفتارت...می دونم که همه گی می دونین...

با این همه!!!!!!!!!! از اول بچه گی خانوادم مخصوصا مادرم با من مقابله می کرد! تا من یه پسر کامل باشم...ما همیشه سر همه چیز از راه رفتن...خندیدن...پوشیدن...خوردن...تاااااااا حتی فکر کردن با هم جر و بحث داشتیم چون یه چیز واضح این وسط مشکل داشت! اونم این بود که من ظاهر و باطنم زمین بود و....آسمون.

خانواده ی من! خودشون می گفتن همیشه تو اشتباه شدی! باید دختر می شدی...اما هیچ پدر و مادر سالمی اون اول که بچشون بیاد بگه : اِ آره مامانی من می خوام ظاهرمم عوض کنم تا مثه باطنم شه تا بتونم به آرامش زندگیم برگردم! اونام بگن اِ! کاش زود تر می گفتی پسرم ! ما اگه می دونستیم زود تر می بردیمت وقت عمل می گرفتیم برات! یا اینکه دخترم مام از خدامونِ یه پسر کاکل به سر داشته باشیم! مسلمه که نه...

من وقتی خودم اون اول ها که با ترنسشکوالیسم آشنا شده بودم و ... تنها به روانپزشک مراجعه کردم تا بیبنم اصن همچین چیزیه تا من بقیه مراحل رو طی کنم یا نه!...

تی اس بودن من تایید شد و من می خواستم رسما با خونوادم صحبت کنم...می دونید چی شد؟؟؟؟!!!

شب اومدم خونه و مادرم گفت می خوام باهات صحبت کنم بیا بشین! من نشستم...گفت:داری چی کار می کنی؟

من: چیو چی کار می کنم مامان؟؟؟!!!

مامان:می دونم که داری یه کارایی می کنی و یه جاهایی می ری...پس دوست دارم خودت الان بهم بگی تا دیر نشده...

من چی باید می گفتم؟ باید می گفتم مامان من نمی تونم دیگه با این جسم ادامه بدم؟ یا چی؟...چی می گفتم به مادری که با نذر و نیاز به آرزوش که بچه ی اولش پسر باشه رسیده بود و زندگیشو ساخته بود با زحمت...باید تو اون لحظه چی می گفتم؟؟؟؟؟

می دونین چی گفتم؟ هیچی؟

مامانم می دونید چی گفت؟

مامان:می دونم که داری یه کارایی می کنی و یه جاهایی می ری...پس دوست دارم خودت الان بهم بگی تا دیر نشده...

...

چرا ساکتی؟... من بگم؟

من:بگو مامان!!!!!!!!!

مامان:تو با جنسیتت مشکل داری...

و من سکوتی که از هر چی رضایت ...راضی تر به نظر می اومدم...

بعد از صحبت ها و همه حرفها...زندگیم به هم ریخت...اولاش مامانم بیرونم کرد...اگر پدرم و خواهرم پشتم نبودن نمی دونم چی می شد؟؟!!!!...

منی که نمی دونستم بیرون از خونه موندن...اصن بی کسی یعنی چی؟؟...شبا با چشم های گریون تو جاهای تاریک قدم می زدم و دلم برای آغوش مامانم بیشتر از همه تنگ شده بود...

ولی باز خدا دوسم داشت...تو این شرایط کسی رو به من داده بود تا سرم رو روی شونش بذارم و گریه کنم...تا دستمو ول نکنه...

...عکس های من از خونه ی مامان بزرگ مهربونم هم جمع شد...بهم حمله شد...به چه جرمی؟ به جرم این که می خواستم خودم باشم و به عنوان یه انسان آزاد زندگی کنم...

بازم خدا دوسم داشت که اون شرایط من زیاد طول نکشید و خانوادم من رو برگردوندن اما به این شرط که هیچ وقت عمل نکنم!...یه ترنس بمونم و ادامه بدم...

مامانم یه عالمه پیشنهاد های رنگارنگ به من داد تا من رو منصرف کنه و به قول خودش فکر و احساس من رو تو یه مسیر دیگه بکشونه...اما ...وقتی آدمی خودش درست نباشه...سمت هرچی بره اونم درست پیش نمی ره!...

...مدتی گذشته... خیلی از دوستای من خودشون رو کنار کشیدن...

خودم الان نمی تونم دیگه خودم رو به هیچ فامیلی نشون بدم...

من که هر شب قبل از خواب مامانم رو بو می کردم و می بوسیدم و می خوابیدم...نمی دونم به چه جرمی از داشتن مامانم محروم شدم...

وقتی که جلوم وای میسته و هر چی که باید و نباید ِ نثارم می کنه...نه تنها بهش احساس بدی پیدا نمی کنم ! عاشق تر می شم...

وقتی که نیست..بالشش رو می بوسم و بوی بدنش رو از بالش زیر سرش طلب می کنم...

امروز که شب تولدشه... براش سعی کردم خوشگلللل ترین چیز دنیا رو بگیرم... گرچه هیچ چیز نیست که لایق مادر باشه...اما محض ِ نمادم که شده چیزی گرفتم...

نمی دونستم چه جوری بهش بدم...چطور باید به مامانم که صبح که بیدار می شه نگاهی که به من می کنه با نفرته...به مادری که میگه دیگه دوسم نداره... چطوری باید این هدیه رو می دادم؟...

خیلی غمگین نشسته بود...کسی هم یادش نبود تولدشه...می دونم که اینم غمگینش کرده بود...

رفتم و هدیمو برداشتم...قلبم می زد...و دوباره اون بغض لعنتی که همیشه باهامه...دوباره بزرگ شد...

با قدم های سنگین...که سعی می کردم محکم برشون دارم...که حداقل الان فکر کنه پسرش داره می آد... رفتم نزدیک...زیر چشم بهم نگاه کرد و به دستم که یه جعبه آبی کوچک روبان زده توش بود....لبام و چونم شروع کرد به لرزیدن...واااای خدا نه! الان نه! الان باید محکم باشم...داشتم خفه می شدم

مامانم نگاه کوچکی به چشمام که داشت برق می زد کرد و سریع روشو کرد اونور...گفت برو! نمی خوام نزدیکم بشی...هیچی دیگه ازت نمی خوام و...گریش گرفت...بلند گریه می کرد...

هیچی نتونستم بگم! فقط یه بوسه به موهاش زدم و با قدم های تند اومدم به سمت اتاقم...انگار که از وقتی به دنیا اومده بودم گریه نکرده بودم...نفس حبس شدمو آزاد کردمو ...

...

من! من ِ نوعی! هیچ چیز نمی خوام! فقط می خوام از دید خودم زندگیو احساس کنم...همین... اما بعضی وقتا احساس می کنم مجازات سنگینی می شم به خاطر جرمی که هر گز نکردم...

...

خدا رو شکر می کنم به خاطر داشته ها...پدر و خواهرم که حمایتم می کنن...و اینکه زندگیم "عشق" داره...

...دلم نمی خواد هیچ وقت امید تو زندگیم جاش خالی باشه...هیچ چیز با ارزشی بدون سختی و زحمت به دست نمی آد...

انشالا که تمام تلخی ها و نا ملایماتی که همه گی تا این مرحله از زندگی چشیدیم...در جهت رسیدن به هدف قشنگی باشه تا بعد که بهش رسیدیم...یه نگاه به گذشته کنیم و تنها چیزی که خواهیم گفت یه لبخند شیرین باشه...

بهترین آرزوها

عسل



تاريخ : چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 | 3:53 | نویسنده : عسل
عشق...

واقعا به نام عشق...

چه واژه ی قشنگیه نه؟...هر کسی وقتی چشمش به این واژه می خوره یا گوشش این واژه رو می شنوه چیزایی که تو ذهنش می گذره کاملا متفاوته...یکی یاد عشقش می افته که کل روز و با هم بودن و واسه آیندشون چه تصمیمای خوشگل خوشگلی گرفتن,یکی یاد اون بی معرفت می افته و می گه: چرا این کار و کرد و جفتمونو تو حسرت خوشبختی گذاشت؟!...یکی یاد بچّش...یکی کارش و یکی خدای خودش و ... می افته...یکیو حس رهایی و پرواز می گیره اما یکیو یه بغض تلخ می خواد خفه کنه...یکیو داغ می کنه و یکو سرد و نا امید...

اما خودمونیم...واقعا بدون عشق می شه؟! نمی گم عشق فقط بین آدم به آدما نه! اصن نمی خوام تبصره بذارم و نوع عشق تعیین کنم ,نه!

اما می خوام راجع به عشق زمینی بگم امشب...چه بسا بودن عشقای زمینی ای که به آسمون کشیده شدن...نمونش زلیخای معروف (چشمک)

بین این همه نوع عشق... یکی از اونا هست که واسه ما تی اس هاست! نمی خوام بگم عشق ما با بقیه فرق داره نه اصلا...عشقای ما هم همونه اما...قشنگتر...هر چقدر قشنگتر,سختیشم بیشتر...

...

وقتی که بچه بودم...تو عروسی ها که می رفتم,عاشق عروسی ها بودم...کلی شیطونی و بازیگوشی و شادی و فکر قشنگ این که منم یه شبی بالاخره منم با تور سفیدم... تک ستاره ی زیباترین شب زندگیم می شم,اون شب قشنگ و می گذروندم...اما خب بعد از گذشت زمان کمی متوجه شدم که دیگه عروسی ها رو دوست ندارم...چون اون روز واسه من نخواهد بود...چون هیچ وقت شاهزاده ی رویاهای من اون شب تمنای عشق منو نمی کنه چون اصلا همچین شبی نیست...

آره خیلی سخته!...خیلی سخته که احساس کنی همچین چیزی که بزرگترین مساله تو زندگی هر آدمیه برای تو نیست...یا خودتو محکوم به نبودنش کنی!...

راجع به ترنس ها ماهیت عشق فرق نداره...اما چون یه اشکال بزرگ این وسط راجع به جسمشون وجود داره این مساله رو یه کم از دید بقیه عجیب شایدم غیر از عرف کنه.

من مثل هر دختر دیگه ای طعم عشقای نوجوونی ...آرزوهای قشنگ...تب و لرزش دست و صدا...بالا رفتن تپش قلب...هل شدن و... رو احساس کردم با یه فرق بزرگ! اینکه هیچ وقت نمی شد حتی به کسی بگم که عالم,که آدم! بابا من هم عشق و احساس کردم...منم بلدم آره...چه برسه به اینکه به کسی که عاشقشم بخوام اعتراف کنم...

تا یه جا تونستم کنترلش کنم...جلوشو بگیرم و فراموشش کنم...اما یه هو مثل یه زود پز که به جوش میاد و می خواد بترکه,احساس من هم...

عاشق شدم!...

داستان عشق من هم مثل داستان همه تی اس ها قصه هزار و یک شبه...

اما یه چیزی این وسط سخت تره اونم عاشق موندنه...پای عشق ایستادنه...و اون مسئولیتی که وقتی کسی رو وابسته و عاشق کردیم,داریم!به قول یکی از دوستام....عشق مثه یه کاتالیزگر می مونه که واکنش زندگی آدمو سرعت میده! البته عشق درست!...اینم چیزیه که ما تی اس ها بیشتر بهش احتیاج داریم...

از یه طرفم ...هر چقدر معشوقه ی ما عاشق و با درک بالا...باز به نظر من خیلی مسائل مربوط به ما ترنس ها درکش برای عام سخته!...

من خودم الان واقعا تو برزخم...واقعا حس بدیه!...حالا دخترم باشــــــــی دیگه بـــــــــــــدتر! هی غرغر می کنم و بهونه گیریو...(شوخی و خنده)

اما هم دلم می خواد رابطه عاطفیمو داشته باشم...هم خیلی سخته ...از یه طرف جنگیدن برای به دست اوردن هویت حقیقی و از یه طرف نیاز به عشق و جنگیدن برای اون...

رابطه و احساس کجای زندگی ما ترنس هاست؟...

...ایشالا همه ام تو اف های مهربون شب عروسیشون و ...خوشگل ترین عروس خانومای دنیـــــــــــــا...

همه اف تو ام های عزیزم شاخ شمشاد شاه داماد ...

شب خوش

عسل




تاريخ : سه شنبه دهم مرداد 1391 | 0:19 | نویسنده : عسل

 بیست و دوم فروردین ماه سال 70... ساعت 7 صبح...

دکتر:وای! این کوچولو چقدر عجله داره واسه اومدن! هنوز 2 ماه مونده که مامانیش

مامانی:دکتر!,مثه مامانشه...مامانشم 7 ماهه اومده آخه,دکتر همیشه از خدا خواستم بچه اولم پسر باشه,ایشالا سالم میاد دیگه نه؟!(با درد و اشتیاق)

...اومدم...پرستار می زنه پشتم,داره می گه گریه کن دیگه,زود باش گریه کن!... و من می زنم زیر گریه و اون موقع مامانم با خیال راحت بیهوش می شه...

گریه ای که شروعی واسه شب گریه ها و بغض های روزانه ی سال هایی هست که انتظارمو می کشن...

یه فرشته کوچولوی پاک پاشو می ذاره تو این دنیا, دنیایی که باهاش غریبس...نمی شناستش...می ذارنش روی سینه ی مامانش...

این همون فرشته هس که خدا گفت وقتی بری روی زمین مراقب توِ...

مادر...زیبا ترین کلمه بدون نقطه ی دنیاااا...

فرشته کوچولو آروم می گیره و می خوابه...بی توجه به دنیا, انگار می دونه الان باید بخوابه چون از یه راه دراز اومده که این جام کلی کار داره...

این فرشته کوچولو مثه همه کوچولوهای دیگه تو جاده ی زندگیش جلو می ره...اما مسیرش خیلی جالبه چون با مسیر خیلی ها فرق داره...

5سالگی: مامانی: نه نه نه! پسر که نباید گل سر بزنه! لاکم نمی زنه! اصرار نکن! حالا مامانی این دفه رو می زنه یه کوچولو واست اما آخریشه ها!

کوچولو: پسر؟! دختر؟!...و اولین تفکیک مهم زندگیش تو ذهنش...

و 2 واژه ای که قرار تا کی بین این 2 سرگردون باشه...معلوم نیست.

مامان بزرگ واسم باربی می خری؟ آخه مامانم نمی خره ( ناراحت) تو بخر دیگه! من که دوست دارم! می خری؟...

6 سالگی: آخه من دوست ندارم با پسرا اون بازیو کنم! می خوام با دخترا خاله بازی کنم!...توی مهد کودک

و کوچولوی ما می فهمه که یه چیزی اشتباهه...یه چیزی سر جاش نیست! اما اون چیه؟ چرا این جوریه؟! چرا همه طبیعت اونو نهی می کنن؟ چرا منعش می کنن؟!

اولین اول مهر سال 1377

دختر کوچولو! اولین لقبی که کوچولوی قصه ما می گیره تو جامعه ای بزرگتر از خونواده...یعنی مدرسه! به چه دلیل؟

چون کوچولوی قصه ما احساس می کنه نباید اینجا باشه آخه این جا همه پسرن! یه جورین ( ناراحت)

...چقدر کوچولو دلش می خواد که به مامان و باباش بگه: مامان, بابا! یه چیزی یه جوریه ها! اما من نمی دونم چیه که چه جوریه (ناراحت)...اما خونه هم جوّ مناسبی نداره...مامان همش با بابا دعوا داره... کوچولو مامان باباشو خیلی دوست داره! نمی خواد به مشکلاتشون اضافه کنه... نمی گه!

همیشه تو مدرسه گوشه گیره...با کسی دوست نمی شه زیاد... درس می خونه زیاد...مؤدبه!...مهربونه...

دوره ی راهنمایی

وا پسر این چه لباسیه پوشیدی؟! چرا مثه دخترا می خوای باشی! درست کن خودتو!...درست می کنه اما وقتی از مدرسه می آد... می ره به سمت اتاق مامان و میز آرایش...وای چقدر دوست داره!

... چقد ناراحته از اینکه مثه پسر باهاش رفتار می شه! ناراحتم می شه بهش می گن دختر! آخه نمی دونه کدومه!می دونه اما...

کوچولوی ما داره بزرگ می شه! یه دختر شیرین اما تو جسم یه پسر...

اوا خواهر! گی!...نه نه!...

دبیرستان...اولین دوره ی بروز نیاز عاطفی و جنسی... و آشکار تر شدن احساسی که دختر قصه ی ما هیچی راجع بش نمی دونه!

3 سال عاشق ِ اما حتی نمی تونه بگه که عاشقم...اگر اسمش عشق نیست حتی! نمی تونه به خیال نو جوونی خودش با واژه ی عشق,عشق بازی کنه...مثه همه ی هم سن و سالاش...!

و شروع دوره ای که دیگه خیلی چیزا مثه رفتار...ذات و افکار و ... رو به حساب بچه گیت نمی ذارن! بهش انگ و تهمت می زنن.

همیشه می گه خدایا چی می شد من جسمم دختر بود؟...می خواد وقتی برگشت پیش خدا ازش بخواد که این لطف و واسه زندگی دوبارش بهش بده...

اما خدا یه لطف بزرگتر و گنده تتتتترررررررر بهش می کنه...تو مسیری قرارش می ده که تو همین دنیایی که فقط یه بار توش می شه پا گذاشت...بتونه به آرزوش برسه...

سخته...رفتن داره...ترک کردن داره...گریه کردن داره...جیغ زدن داره اما...ارزش داره.

اون کوچولوی قصه ما که حالا بزرگ شده...

حالا داره مراحلشو طی می کنه تا بتونه آیندشو بسازه اونجوری که شایستشه...

...اون منم...

دوستدار همه شما

عسل



تاريخ : چهارشنبه چهارم مرداد 1391 | 23:20 | نویسنده : عسل
سلام...

خیلی وقته که دلم می خواد بیام و بنویسم...اما نمی دونستم از کجاش باید شروع کنم,چه جوری سلام کنم؟...با چی اولین دلنوشتمو تقدیمتون کنم؟...

همین باعث شد کلی دیر بیام و ...

اما دیدم که فکر کردن نداره...خیلی ساده میامو می گم سلام! من عسل هستم 21 ساله...ترنس زن هستم,یه فروردینی اصل [خنده ] اینو گفتم چون هر کی فروردینی و بشناسه می فهمه دیگه من نیاز به معرفی ندارم [خنده زیااااااااد]

از درست کردن این وبلاگ چند تا هدف داشتم...

اول اینکه خب وبلاگ های خیلی خوب و جامعی هستن که دوستان زحمت می کشن و اطلاع رسانی می کنن راجع به ترنسشکوالیسم, همینطور وبلاگای خیلی خوبی هستن که بچه ها مراحلشون رو که دارن طی می کنن به اشتراک می ذارن با بقیه, که خیلی هم مفید هست و خوبه و همفکری...همدلی...گاه امید دادن ها و حس اینکه تنها نیستی خیلی کمک می کنه...

این وبلاگ (عسل تی اس شیرین) از الان شروع شد...

از امروز تاریخ 4 تیر ماه 1391...که عسل خیلی احساس بدی داره...می دونین چرا؟...

خب چراشو تو پست بعدی و تو یه تاپیک جدید بازش می کنیم, اما داشتم می گفتم که ادامه داره تااااا زمانی که عسل بتونه اسمشو تو شناسمش ثبت کنه و دوباره متولد شدنشو جشن بگیره...و و و....

خب من دوست دارم این وبلاگ یه محلی باشه شبیه یه کافی شاپ دنج,با یه فضای صمیمی...نور گرگ و میش...[خنده] که در کنار این که تجربه ها و مراحلمون رو با هم شریک می شیم...از احساساتمون بگیم, احساساتمون رو شریک شیم...از عشقا مون بگیم با هم...هر کی عشقش تی اس هست بیاد و ...خلاصه که کنار بقیه دوستان ,من هم دوست داشتم فضایی رو ایجاد کنم واسه درد و دل و دلنوشته هامون...

....

خب امیدوارم که فضای خوب و در عین حال مفیدی باشه, همتون رو دوست دارم...تو پست بعدی از خودم می گم یه کم و بعد کم کم خاطرات و تا این که شما دوستای گل قدم رنجه کنین اینجا و ساعتی هر چند کم...مونس هم باشیم

.

.

.

دوستدار شما

عسل